تبليغاتX
مکتب اصالت کلمه
مکتب اصالت کلمه
      به سوی فرا شعر
  سه شنبه هفتم مهر 1388 (14:28)
 ..............

 - از آسمون داره میاد یه دسته حوری

همه شون کاکل به سر گوگوری مگوری

- با هم...

- یاور تخریب چی من با من و همراه منی

چوب الف بر سرما بغض من و آه منی

- حک شده...

- بخوابین رو زمین

- زود باشین...

- عقب بکشین...

- پس چی شد این حاجی

چرا خط نمی ده...

گفتم بخوابین رو زمین....

داره نقل و نبات می باره از آسمون خدا...

- بله بینندگان عزیز

این هم خبرهایی از هشت سال دفاع مقدس...

البته به قول ایرانی ها...

اما به نظرروشنفکران و رژیم مقدس عراق...

این کشور به دلیل عقب ماندگی باید مورد حمله قرار می گرفت

و اما....همیشه بودن...حماسه آفرید....

و تلویزیون سفید می شود

- بابا عقب مانده یعنی چه؟

عقب مانده یعنی...یعنی....یعنی کسی که همیشه جا می ماند

اما هر چی فکر می کنم ما که جانمی مانیم

و مثل بقیه باز نمی گردیم به نقطه چین های گذشته...

ما ایستاده ایم در حال و هی جای خودمان پیشرفت می کنیم از گذشته ها

از مردمی که همیشه دوست دارند دستگاه سی دی و ویدئو را عقب بزنند

و آلبوم های عکس را ورق ورق...

البته گاهی فقط انگشتانم از خودم جا می ماند...

آن هم وقتی آنها رامی سایم به کرکره های پایین کشیده شده...

حتی پدرم زودتر از اتوبوس...

سر ایستگاه...

می لرزد...

ولی شایدحق با آنهاست

هم کلاسی ام دیروز دیر به مدرسه رسید

و از حرفهای اضافی ناظم جا ماند

داخل پرانتز- با پدرش رفته بود سر خاک گل بفروشد-

دیروز ظهر مغلم هم دیر کرد

- بچه ها ماشین هاپشت سر هم صف بسته اند

اما این ها که دلیل نمی شود

که همیشه پدرم از جنگ بگوید ...

وقتی که مادرم را شهید پس دادند

و وقتی که پدربزرگ همه ی مورچه ها زیر پای عراقی ها...

اصلا ولش کن...

فردا با دوست هام قرار گذاشتیم همه ی مورچه های عراقی را...

ولی می گویند:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و....که جان دارد و ...

فقط جان دارد

مادر شنیده ام که عاشق عشق شده ای!؟

همه را آهن پاره ها کشتند

و بعد نامشان را نوشتند روی همین آهن پاره ها

سر کوچه...

اما تو را نه آهن پاره ها

و نه...

البته می دانم نمی شود روی دود ها چیزی نوشت

من که نمی دانم از کجای بازی شما آدم بزرگ ها بگویم

از پوتین و کلاه و چفیه های تکراری....

از خمپاره های اصابت نکرده...

از مین های خنثی نشده...

و یا از " ده رقه " و " چهار بلاغ " و " دگن " ی که

همپای " گردمیران " و " نبی آباد " ...

سه تا نقطه

توضیحات یک: به پاروقی مراجع کنیدتابا چند روستای کرد نشین آشنا شوبد

و یا از مادری که همیشه در شعرها چشم به راه است

و یا از پدری که...که...

این پدر همیشه بین این سه نقطه ها گیر می کند

مامان می ترسم...

می ترسم نامه ام را بنویسم

بعد قاصد بین رسیدن و نرسیدن گیر کند

راستی مامان سلام من را برسان

به خاکی که با تن خودت بردی

به بچه هایی که خاله بازی را به چشم ندیدند

فوتبال را به چشم ندیدند

و اصلا خودشان را...

مامان این روزها بابا خیلی سیگار می کشد

می ترسم اوهم مثل شما از دود بمیرد

راستی مامان یادم نبود بگویم

همه جا حرف از شماست

ولی خاک و تفنگ و گلوله کلیشه ای شده است

حتی کلمه ی شهید هم...

همه از نام شهید می ترسند

توی صف بانک ها...

استخدام شرکتها...

سهام عدالت...

و...

و...

و...

ولی شما از عراقی ها نترسیدید

از ققنوس شدنتان که من بمانم

و از ترک بابا...

به هر کی می گویم کاش هیچ کس شهیدنمی شد

می گوید لبت را گاز بگیر بچه

وگرنه...

وگرنه...

مامان همیشه پلیس ها می آیند سر قبرت

نگران می شوم که جرمی از تو سر نزده باشد

که سند خانه ای را که نداریم گرو بگذاریم

یاد آوری: - سند همسایه هم در گرو است-

شنیده ام وقت های طلایی ات را فروخته ای با پولش رفتی سفر

سفر...

راستی اون دنیا چه خبر ؟

خوش می گذره مامان؟

می خواهم از زندگیمان برایت بنویسم...

بنویسم...

می نویسم...

بابا برایم عکس دنیا را کشیده

بابا فقط بابای تنها را کشیده

 

با سینه ی پر دود من بعد از همان جنگ

از زندگی امروز و فردا راکشیده

 

پس می دهم من سرفه سرفه خاک و خون را

بابا کنارم خاک و خون ها را کشیده

 

بابا کنار روزگاری که زمخت است

آن مهربانی های آنجا را کشیده

 

از آن همه خون و خرابی های این جنگ

بابا نشسته شهر زیبا را کشیده

 

بابا عروسک های دست و پا شکسته

تصویری از دارا و سارا را کشیده

 

بابا مرا هم پیش دستش می گذارد

یعنی من و او می شود ما را کشیده

 

بابا همیشه گفته که این جنگ بد بود

جای زمین او آسمان ها را کشیده...

                                                   رحمت غلامی
| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      دانلود کتاب
  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 (15:17)

کتاب جنس سوم
 
 مانیفست مکتب جهانشمول عریان در ادبیات را از این لینک دانلود کنید(با فرمت ورد):

  http://www.2shared.com/file/3387375/c5ef87d/sevom.html

و همچنین گاهنامه ی رازمگو(توضیحاتی درباره مکتب عریان) رااز این لینک:

http://www.2shared.com/file/3387405/4650783f/secretdoc.html

و باز هم کتاب...

مجموعه غزل آرش آذرپیک با نام لیلازانا دختر اسطوره های سرزمین من(بیانیه غزل مینی مال)را از این لینک دانلود کنید:

http://www.2shared.com/file/3387422/ea028f1e/leiladoc.html

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      شرحی کوتاه بر مبانی مکتب ادبی اصالت واژه
  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 (16:20)

 

                                  به نام خداوند بخشنده ی مهربان

ما واژه هایی هستیم که در علم خالق خویش قرار داریم به اعتقاد ما همانگونه که خداوند خالق ماست ما نیز مخلوقی داریم به نام واژه،که این مخلوق دارای پتانسیل های نامرئی فراوانی است که با آزادگی بی قید وشرط در متن موجب یدایش آثاری می گردد که بی مانند خواهند بود.

در نظر ما واژگان دارای ابعاد وجودی فراوانی می باشند و وجود آنها آنچنان بزرگ است که اگر بخواهیم تنها به یک بعد از وجود واژه بنگریم با بی رحمی تمام دیگر ابعاد وجودی آن را نادیده گرفته ایم.واژه تنها با آزادگی بی قید وشرط در متن می تواند تمامی پتانسیل های نامرئی خویش را نمایان سازد:برای مثال در شاهنامه حکیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی واژه برای خلق یک اثر صرفا حماسی به کار گرفته شده و یا در آثار مولانا جلال الدین بلخی واژه تنها برای خلق یک اثر عرفانی استعمال گردیده است و

اما مکتب ما با تحمیل هر ژانر ادبی و هر نوع تفکر خاص که واژه را درانحصار خویش قرار بدهد به شدت مخالف است زیرا به نظر ما وجود واژگان آنچنان مقدس است که با تحمیل یک ژانر و یا یک تفکر خاص مانع از عروج واژگان خواهیم گردید. وبهتر بگوییم که ما واژه را در خدمت تغزل قرار دهیم از بعد روایتی آن صرف نظر کرده ایم.

 

واژه دارای آنچنان قدرتی می باشد که می تواند این دو نحله اصلی یعنی روایت وتغزل – با تمامی زیر شاخه هایش – را تا سر حد  امکان در کلیت متن به منصه ظهور برساند و موجب خلق آثاری گردند که همگان با دیده تکریم به آن بنگرند یعنی یک اثر در عین روایت گونه بودن می تواند دارای تغزل هم باشد وحتی می تواند از زیر شاخه های روایت نیز برای عروج خویش بهره گیرد البته این سخن به معنای این نیست که دریک اثر ادبی قسمتی از آن روایت و قسمتی تغزل و............ باشد هریک از آنها فصل فصل و به طور مجزا از هم به کار برد شوند  بلکه همان طوری که قبلاً نیز ایراد گردید واژه باید در کلیت یک متن بتواند تا سر حد امکان تمامی ابعاد وجودی را به نمایش بگذارد  ویک ژانر ادبی به خصوص و یا حتی یک تفکر خاص نباید خودرا بر واژه تحمیل کند.«نه شعریت و نه داستان وارگی ،اینجا مسئله فقط و فقط برسر واژگان است،زیرا آنگاه که ما این حقیقت عمیق شهودی را پذیرا شویم که واژه یک موجود کاملا زنده است ،بی هیچ گمانه زنی باید پذیرفت که یک موجود زنده را هیچگاه نمی توان از یک بعد خاص به نظاره و تشریح نشست.»«جنس سوم ص 9»

و این یعنی اصالت دادن به کلمه زیرا همانگونه که در کتاب جنس سوم آمده است:«در آغاز فقط کلمه بود،سپس شعروداستان طریقت هایی شدند برای عروج واژگان؛در امتداد تاریخ پرفراز و نشیب ادبیات جهان واژه توانست در این دو نحله ی بزرگ ادبی تا آنجا که باید تراش های هنری لازم را بخورد.اما متاسفانه مدتهاست که شعر و داستان به جای آنکه وسیله هایی برای پرواز واژگان باشند،به مثابه واسطه هایی گریزناپذیر درآمده اند که در چارچوبه های طلایی خویش آنها را بی رحمانه به بند کشیده اند.»

این جملات ما را متوجه این امر می کند که ما با غافل شدن از کلمه به عنوان ک حقیقت عمیق شهودی ناخواسته در صدد آنم برآمده ایم که کلمه را از هدف متعالی

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی |ادامه مطلب ...
      یک کار از میثم سلیمی(مسئول کارگاه ادبی کلمه قزوین)
  یکشنبه هفدهم دی 1385 (14:42)

باران زمين را به جرم نمي دانم چه شلاق مي زند

باد و اسما ن با سينه اي اتش گرفته بر سر زمين وساكنانش فرياد ميزنند.

مرد عينك دودي اش را بر مي دارد

بوي تن  دختري گل الودكه به پاكي اسمان است

دماغم را تازه ترمي كندو

گوش هاي غبار گرفته ام را با ترانه هاي زلالش گوش تكاني

باران چقدر سپيد موهايش را زيباتر ميكند

-‏كاش تن باران خورده ات را بوسه اي ببخشم

تمام مونولوگ هاي من همين است

بي هيچ ديالوگي از اين تنديس جان گرفته در من

ميدان غريب وطن را به سوي جاده ي بي انتهاي پشت تنديس  

ترك مي كنم.

كاش زودتر پاكي تنديس را مي ديدم تا يك نفس انسان را دوست مي داشتم

-اهواز ساعت ... حركت

-تهران ساعت ... حركت

-شمال ساعت... حركت

به صحرا رفتم برهوت بود

           چون انسان نبود

به جنگل امدم برهوت شد

                   چون انسان بود

اتوبوس مردم خوابيده را فيلم مي گذارد

(روستا

انسان هاي گريزان از جنايت دروغ

مي خواهند دور ازانسان، انسان بسازد  روستا به زودي مي ايد)

كنار جاده تا چشم مي بيند نه درختي و نه كوهي

-اقا بفرماييد

-اب ميوه هاي نه طبيعي داخل ماشين در مسافرت هميشه مي چسبد مخصوصآ اگر پرتقال باشد.

(ساعت ها گذشت )

جايي كه دشمن سنگ ايينه نبايد

خنجر  اگر  باريد  بي كينه  نيايد

-اقا كجا ميريد؟

باران قطع شده و تنديس خيس درآغوش آفتاب خوابيده است.

مرد عينك دودي اش را مي زند و  كاغذ هاي خيس وسياهش را در جيبش مي گذارد و پشت به تنديس رو به شهر ميرود

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      گاهنامه ی راز مگو
  دوشنبه دهم بهمن 1384 (20:21)

 

http://www.raze-magoo.blogfa.com

 

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
     
  یکشنبه هفدهم مهر 1384 (20:49)
 

عریان نویسان در حوزه ی هنری(درکارگاه خصوصی داستان نویسی)

 

 

 

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      میثم سلیمی
  جمعه یکم مهر 1384 (23:5)

 

[ازصبح تا شب روبروی آینه می نشست

و به سنگ دستش فکر می کرد

  آینه پروژکتور می شود]

- مبارک است

-  اما خیابان انقلاب هنوز جهانی نشده

- بچه را می گویم

-  پسر یا؟

- جنسش را نمی دانم

دیشب اصلا نگذاشت بخوابیم

-      ما که سالهاست خوابیم

[گهواره تخت خواب می شود

ولی هنوز بوی شیر می دهد]

-      کدام شیر مگر به چز گرگ دیده ایم یا شنیده ایم

{شنگول ومنگول حبه ی انگور}

[مادر با قصه اش وماست سفره ی خالی رابطه ای بی ربط]

-      قصه ی ما راست

[به کودک می فهماند چگونه بخوابد وفراموش کند بگوید]

-مادر به خدا شیر نخورده ام

[شیر پخش می کنند

کلاس به کلاس

نفر به نفر

 وکودک سطر سطر استخوان می ترکاند

         تا به جای بند کفش]

-      مادر بند پوتینم را خودم بسته ام

-      امسال باغ جای بوی گل بوی باروت می دهد

ناپلئون که باشی تازه می فهمی گهواره تکان دادن یعنی چه

[تکان تکان

تکان های قلب مادر ،سرباز

  دیوار ها می ریزند

خاکریز گل آلود خونی می شود

[پلان ورق می خورد]

-      رفیق مرخصی؟!

-      هم از سربازی هم از زندگی

[پوتینش که پاره شد

آ؛نها را بوسید و کنار گذاشت

حالا لنگه ای کفش هم برایش کافی است

اتوبوس

شهر پر از سکوت

آسمان بغض می ترکاند

بر گریه های خاموش شهر

وقتی بر خرابه ها]

{صدای آمبولانس}

-      نه ....مادرم؟!!

-                 وخواهرت، برادرت ،پدرت...

{پروژکتور خاموش می شود}

-      تازه فهمیدم شاعرم

که این گونه سنگ در دست مقابل آینه ایستاده ام

[پلان آخر

آینه ای شکسته

مرد لخته لخته خون

بلند می شوم وشماره ی

-      الو بیمارستان...]

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      کار عریانی از میثم سلیمی
  جمعه یکم مهر 1384 (21:40)

(سرباز1)

متني كه با چشمانِ سرباز...

{شيپور بيدار باش}

و باز...

آغاز

-بايد بروم

-نه!

و دفترچة مرخصي

امضاي شاعرِ وظيفه

-قلم را بشكن نگهبان!

-چشم قربان!

هق‌هق‌كنان

پشت شيشه رقصِ باد

و از سقف

بارش چشم‌ها در كاسه

-حاضرم تا پشت پايش را...

سرباز بند پوتين

بختش را

گره مي‌زند

-حلالم كن

-چشم خدا پشت و...

{مادر كنار در مي‌شمارد تا...}

-بر پا!          متن من سياه مي‌شود

سقراط چشمانش را مي‌مالد

-تا بعد

-نه! تقدير من امروز است

شاعر- سرباز  مي‌كشند

گلنگدن- سيگار/ ايست!

و نقشه‌ي سيم خاردار

بر آب

{شيپور قرق}

سرباز تشنه

پيالة سقراط را سر و آرام

دراز مي‌كشد

لاي سنگرهاي آب گرفته

-چه غروب شاعرانه‌اي!

مادر هنوز

در كوچه

غروب‌ها را

يك             دو                 سه

-آتش!!

(سرباز2)

با وا شدن چشم‌هاي پنجره، آبشار طلائي اتاق را غرق مي‌كند

يك جفت كبوتر زخمي {اوليّن پرواز}

-مي‌بيني!؟

-چي رو؟

-اون ستاره رو!

-چه نور تندي، خاموش كن!

كورمال كورمال به حياط رفت

-ديگه كسي توي حرفم نمي‌پره!

قرص ماه در ليوان افتاد، قلمش را برداشت

«زير گنبد كبود، يكي بود با يه ستاره

                                             روز و شب...ٍ»

-بر پا! سه دقيقة ديگه جلوي جايگاه براي صبحانه به خط شين

-هي ساعت چنده، با توأم مي‌گم ساعت چنده!؟

-با كي؟

-با تو، كه ذهن منو مي‌نويسي

-نمي‌دونم، اگه امروز ما ديروز باشه پنج ساعت ديگه صبح‌گاهه!

غروب آخرين خورشيد

شب‌ها را بدون شمارش ستاره‌ها مي‌خوابانديم

روز مي‌سوخت يا نه! نمي‌دانم، خاطراتم در ورق‌هاي آلبوم خاك مي‌خورد،

تا اينكه امروز، ديروز را ورق زد.

-تعدادي سرباز جهت خنثي كردن مين نيازمنديم {اشتباه نكن، هيچ

شغلي در كار نيست، تنها جان كندن، براي يك نفس با تو}

ناگهان سر نيزه افتاد، خسته بود، ولي برق يك ستاره...

-چه منوريه!

آن شب را كنار سيم خارداري گذراند كه آسمان و زمين را يكي كرده بود

مي‌گويند سيم خاردار پشت و رو ندارد ولي اين كجا و...

به ياد مرخصي قبلي افتاد كه به جاي غذا شعر مي‌خواند

و در عوض آب مي‌نوشت:

«بابا آب ندارد و رفت...»

به روي دفتر گيتار سيم مي‌لرزيد    

و خط به خط نت واژه بريك مي‌رقصيد

پسر تمام غزل را شبيه خود طي كرد    

كنار سطر پدر بغض آسمان تركيد

پشت پنجره، شاخة خشك درختان زير انگشتهايش، سيم‌هاي گيتار پاره مي‌شدند و گره مي‌خوردند، تشنگي روح من و هق‌هق شورترين ابرها، سالها پيش لب همين پنجره، دو كبوتر به عمق شب زدند و حال عينك دودي و سكوتي كه با تصوير قاب شده‌ي بچه‌اي انگشت بر لب مي‌گويد: «هيس!»

در همين گير و دار ناله‌هاي پسري كه دو كبوتر خوني در چشمهايش آشيانه داشتند، بيمارستان را مرتب منفجر مي‌كرد.

-خيلي خطرناكه!

-نه بابا! هر سال چهارشنبه سوري، داداش درست مي‌كرد.

اتفاقي هم نمي‌افتاد {چهارشنبه ‌سوري با ميدان مين اشتباه مي‌شود}

-چه وحشتناكه!

«و دستها چشم‌ها را پوشاند»

-چه دستاي گرمي، مث دستاي...

-آره منم ستاره- بيدار شو!

-سلام، خوب خوابيدي!؟

-آره، خواب ديدم قهرمان يه داستان شدم و به خاطر تو از سيم خاردار...

-چشات چه طوره؟

-چشام!؟

ستاره پرده‌ها را كنار مي‌كشد، ولي او متوجه نوري كه آرام روي فرش مي‌ريزد

نيست.

 

 

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      کار عریانی از آرش آذرپیک
  جمعه یکم مهر 1384 (21:35)

«زير چتر يك زن»

واژة «او» روي سطر آفتاب، «من» هزار پله پايينتر از اين متن

-حادثه يا معجزه!؟

-نمي‌دانم، امّا سرانجام

واژه‌ي ناگهان باد «او» را به حركت در آورد تا پله پله

... و اكنون من به دنبالش...

ابرها، يكباره همديگر را آنچنان در آغوش كه

قطره

قطره

واژه

واژه

شروع يك داستان

خيابان خيس وحشيانه مي‌دود، من... نه! امّا نمي‌دانم او از كجا

دانسته كه چترش را...

-واي! سطر تگرگ دارد تمام مرا سرخ مي‌نويسد.

-آهاي! نترس!- اينجا با تونها خط خورده‌اند، كسي كه نيست

بگذار چند سطري زير چتر تو لبهايم را بسوزانم، تنهاي تنها، فقط تا پايان اين داستان...

چشمهايش يك آن تمام خيابان را

ورق

ورق

و باز خودش را به دستهاي باد مي‌سپارد.

-آه! ممنون، چه چتر گرمي!... راستي، چرا حرفي نمي‌زني!؟

-از چه!؟ تو كه يك غريبه‌اي

-غريبه!؟ نمي‌دانم، امّا فقط حرف بزن

-آخر تا كي مي‌خواهي اين هذيان‌ها را بنويسي!؟

-فعلاً كه دارد تگرگ مي‌بارد!

-باد ما را روي صفحة بعد مي‌اندازد-

آفتاب زمين را به سونا برده بود

امّا ما همچنان گرم درد دل

راستي! او هم شاعر است، آنقدر كه اگر حرفهايش را بنويسم، اين متن را با شعرهاي فروغ اشتباه خواهيد گرفت!

-زمان!؟ هيچ ربطي به اين متن ندارد، ولي ما آهسته امّا مثل باد داريم زير چتر را قدم مي‌زنيم به سوي...

حالا نمي‌دانم كي تگرگ تمام شده و زمين غيبش زده

-مكان!؟

راستي! داريم روي چه راه مي‌رويم، روي اين سطر، روي ابرها، يا... فرقي نمي‌كند به هر حال مي‌دانم كه...

يكدفعه ساعتش را نگاه كرد

-آه! ديرم شده، راستي تو زير چتر من چه كار مي‌كني!؟

-مگر خودت راهم ندادي!؟

-چرا، امّا فقط رويِ خط تگرگ

-ولي تو قول دادي كه تا پايان زير چترت باشم.

-امّا...

و اين بگو مگو هي ادامه پيدا كرد، آنچنان كه نفهميديم چگونه از اين صفحه هم بيرون زده‌ايم و حالا روي سطر سوزان ساحل داريم دعوا مي‌كنيم.

-چرا واژه‌هايت را سياه مي‌نويسي، سطر دريا را نگاه كن، ببين چه قدر خوش‌خط است.

-واي!... اينجا چه كار مي‌كنيم، ما كه...

-متن بدي نيست، فكرش را نكن!

-امّا... امّا اينكه  قرارمان نبود!

-حالا كه ديگر نوشته شده‌اي، اصلاً از همان سطري كه به دنبالت افتادم داشتم اينجاها را مي‌نوشتم.

-پس تگرگ!؟

-فقط بهانه بود

-اين داستان!؟

-نه پايان ندارد.

-پس...!

-پس چه!؟

-هيچ، فقط مواظب باش لباسهامان را باد نبرد!

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی
      کار عریانی از رحمت غلامی -سنندج
  جمعه یکم مهر 1384 (21:18)

«آخرين اخراجي»‌

-با من باش، تا صفحه‌ي آخر

-سپيد يا غزل!؟

-مگر شعري هست، بهتر از چشمانت!؟

كه خواندنيها تو را مي‌باراند

مرا بخوان، به سويِ...    

{سؤالِ بعد}

-فروغ كيست!؟

-نمي‌دانم، شايد چشمهايش

-واي!

{چوب معلّم و آخرين اخراجي تو}

 

| نوشته شده توسط رحمت غلامی